تنها راه نجات Uncategorized,نوشته ها خطاب به قشر خاصی از جامعهمون ، مثل بعضی از فارغ التحصیلان دانشگاه صنعتی شریف

خطاب به قشر خاصی از جامعهمون ، مثل بعضی از فارغ التحصیلان دانشگاه صنعتی شریف

یه عده از جامعهمون هستن که استعداد فوق العاده ای دارند و مخصوصا وقتی که در دانشگاههای خوب تحصیل می کنند ، به این نتیجه می رسند که همه دین ها ، ساخته بشر هستند و ارزشی ندارند و خلاصه حال و هوای خاصی دارند . من از نزدیک با چند تا از این افراد بودم ، مثل داداش خودم که از رتبه های بالای کنکور بود و تا کارشناسی ارشد الکترونیک در دانشگاه صنعتی شریف خواند . یک نکته ای که من متوجه شدم در برخورد با این افراد این هست که وقتی مثلا در مورد دین یا سیاست صحبت می کنی ، به خاطر اینکه نبوغ خاصی دارند ، بیشتر به آدم نگاه « عاقلان اَندر سفیه » به آدم می کنند ، می خواستم به این دسته از آدم ها بگویم که یک بار دیگه در مورد تعالیم مسیح ، تجربه کنند و بدونند که مسیحیت دین نیست و یک راه هست برای تجربه متافیزیک . می دونم که اگر شما یکی از اون دسته از آدم ها باشید باز نگاه « عاقلان اَندر سفیه » ، خواهید کرد چرا که شاید به جمله آخرم ایراد بگیرید که تجربه متافیزیک برای ما ، می شود فیزیک ؛ درست هست ،حق با شماست ، لفظ کم آوردم ، می خواستم بگویم که با ایمان به مسیح می تونید عاشق خداوند بشوید و وارد دنیای جدید و بسیار زیبایی بشوید ، می تونید خداوند رو بچشید.و اگر شامل حالتون نشود ،یه چیز بزرگی رو از دست می دهید که عیسا مسیح بهش می گیه حیات ، برای شروع هم می تونید از کسی که این تجربه رو دارد ، کمک بگیرید ؛ مثلا با هاش صحبت کنید ، یا بخواهین که برای شما دعا کند و این خداوند هست که کار می کند . ولی اگر بخواهید که این فرد ،هم زبان خودتان باشد و با شما سنخیت داشته باشد ، به شما پیشنهاد می کنم که با دکتر هرمز شریعت ، این شروع رو داشته باشید و این چند خط پایین رو از سایت کلمه ، از مصاحبه ای که با کشیش هرمز داشتند ، نقل کردم و می تونه برای شما ، که نمی دونم توی کله تون چی می گذره ، مناسب باشه .

…بنابراین وقتی واعظ گفت هر کس سؤالی دارد جلو بیاید، من هم رفتم. به او گفتم: «من مشغول بررسی اسلام و مسیحیت هستم. از شما چند سؤال دارم. آیا پیغمبر اسلام از طرف خداست؟» نگاهی به من کرد و ساکت ماند. گفت: «سؤال بعدی‌ات را بپرس.» گفتم: «آیا قرآن کتاب آسمانی است؟» باز فکر کرد و گفت: «خوب، سؤال بعدیت چیست؟» پرسیدم: «مادربزرگ من که مسلمان خوبی است آیا فقط به این ‌خاطر که به مسیح ایمان ندارد به جهنم می‌رود؟» باز فکر کرد و گفت: «سؤال بعدی‌ات را بپرس.» خلاصه اینکه به هیچ کدام از سؤالات من جواب نداد. اما در آخر جمله‌ای گفت که خیلی مرا تکان داد. او گفت که ایمان چیز بسیار ساده‌ای است و ما بر اساس آنچه می‌دانیم ایمان می‌آوریم، نه بر اساس آنچه که نمی‌دانیم. او اضافه کرد: «هنوز خیلی چیزهاست که ما آنها را نمی‌دانیم. خود من بعد از این همه سال‌ هنوز در حال تحقیق و یاد‌گیری‌ هستم.» سپس از من پرسید: «آیا تو می‌‌دانی که گناهکار هستی؟» من که موعظه سر کوه را خوانده بودم می‌دانستم که اگر معیار خدا این است، نه تنها من بلکه همه گناهکارند. بنابراین به او جواب مثبت دادم. بعد پرسید: «آیا می‌دانی که خدا دوستت دارد؟» جواب دادم که این هم منطقی است چون اگر خدا ما را خلق کرده، لابد نوعی محبت و دلبستگی نسبت به ما دارد، درست همانطور که وقتی من در دانشگاه پروژه‌ای را انجام می‌دهم نسبت به آن نوعی دلبستگی‌ پیدا می‌کنم. پرسید: «آیا می‌دانی که ما با قدرت خودمان نمی‌توانیم به خدا برسیم؟» این بار نیز پاسخ مثبت دادم چون می‌دانستم که اگر خدا کامل است، ما انسان‌ها هر قدر هم سعی کنیم نمی‌توانیم به کمال مطلوب او برسیم. بعد پرسید: «آیا می‌دانی که خدا به‌دنبال تو آمد؟» باز فکر کردم و دیدم این هم منطقی است، چون اگر ما را دوست دارد و ما به خودی خودمان نمی‌توانیم کاری به حال خود بکنیم، طبیعی است که او خودش آستینی بالا بزند و برای ما کاری ‌کند. سپس آن واعظ گفت که خود خدا در مسیح دقیقاً همین کار را برای ما انجام داد تا ما بتوانیم به او برسیم و نجات پیدا کنیم. وقتی این را گفت، روح خدا بر من ریخت و همه چیز در یک لحظه برایم باز شد. محبت خدا، گناهکار بودن انسان، نجات انسان، همه و همه برایم روشن شد و همان لحظه در قلبم ایمان آوردم. واعظ از من خواست که همراه او دعا کنم، و من با اینکه قبل از دعا در قلبم به مسیح ایمان آورده بودم، همراه او دعا کردم. از آن روز به بعد زندگی من عوض شد.

 

منبع

Related Post